همیشه ...
گاه
تمام وجود مرا غمي قديمي در بر مي گيرد
گاه
چون برگ لحظه در اغوش باد حادثه فشرده مي شوم
و به سمتي نا معلوم مي گريزم ...
در ان لحظه هاي شفاف سنگين
چه بي تابم ...
در ان لحظه هاي ناب
به اين مي انديشم كه در جاده اي جنگلي
كه تمام زواياي ان از مه پر شده
تنها هستم
تنهاي تنها ...
مي خواهم
تا پشت ان پيچ كه انجاست
انتهاي ان سراشيبي ملايم
بدوم
و در ان تاريكي غير قابل رويت محو بشوم ...
4/6/87 م. رستمي
پ . ن : بر ما منت می گذارند و شرمندگی تنها پاسخ ماست.
اخرین بار ...
ان هنگام كه براي اخرين بار
نگاهم در ني ني چشم هايت اشكهايم را مي ديد
دردلم حرفي نمانده بود كه بي تو حرفي نمي ماند
سكوت بود و تو بودي و اشك هامان
در دلم شوقي نمانده بود كه بي تو ...
ان هنگام كه در مه الود زمان، جدا گشتي از من
از خود جدا شدم
و در انبوه تكرار هاي بيهوده و اين زمستان
سرماي سوزنده را تقرير كردم
تو را نفهميدم كه به كدام سوي پريدي
اما من همانجا ماندم
انجا كه هميشه باد مي وزد
بادهايي سرد
بادهايي سرد
و بادهايي
سرد ...
روح غمگين تنهام م. رستمي
15/8/85
هدیه ...
با واژه هاي به عاريت گرفته از اسماني ابري
قفسي ميسازم براي خودم.
اما
هديه ميدهم به شما ...
م. رستمي 13/6/87
و كسي اشك مرا بوسيد
لحظه اي ماندم و ...
اين گونه شدم بيدار
رد لب های تو بر گونه ي من
جاي دستان تو بر هر گوشه
و كسي ديد كه تو مي نگري
از پس شفافيت اشك
رجعت باران را
چه كسي گفت كه تو در گذري ؟
چشم من خيره بدنبال عبورت مي شد
پاي تو بر گذر كوچ اما
تو سفر كردي و پنهان رفتي
و از اين هجرت تو
قفس حافظه ام تنها
خنده ي چشم تو را دزديد
روح غمگين تنهام م. رستمي20/6/87
در سوگ یک قرن ...
صبح ( ساعت ده و نيم )
باران
پائيز؛
فرجام يك عمر وسوسه و تدبير
در مغاكي نه چندان گود
اما
سرد و غمگين
عصر
اشك
پائيز؛
وسوسه هايي چون تدبير
در سوگ بد فرجامي يك عمر
در عبور از كوره راهي
تنگ و تاريك
مرگ
مرگ
پائيز؛
روزهايي كه از پس هم
فرو مي روند در باتلاقي به نام عصر
و لحظه هايي كه ميله مي شوند
براي ممانعت از هر تغيير:
پرواز
پائيز؛
اشك سردي
در سوگ بي حوصله گي هاي كشدار
بر گونه ي عمر
به نام پر نخوت زندگي
و مرگ
انتهاي تمام تدابير
كاشتن يك انسان
به پاي درخت تنومند تقدير
شب
سكوت
پائيز.
روح غمگين تنهام م. رستمي
11/7/87